محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1282

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

لوغيدن - [ بغين معجمه ] به وزن و معنى دوشيدن باشد [ 1 ] . لفجن - [ بفتح لام و سكون فاء و كسر جيم ] شخصى باشد كه لب بزرگ داشته باشد [ 2 ] . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر « 1 » خداوندم « 2 » زبانى روى كردست * سياه و لفجن و تاريك و رنجور لمغان - [ بميم و غين معجمه . به وزن انبان ] نام شهريست بنزديك غرنين . مثالش مولانا شهابى گويد : شعر « 1 » پس از چند روزى كه در راه راند * جنيبت باقطاع لمغان رساند ليزيدن - يعنى لغزيدن و آميختن . لوهنين - [ بضم لام و فتح هاء ] آلتى كه بدان پنبه دانه از پنبه جدا كنند . لادن - نوعى از مشمومات باشد . و در فرهنگ مسطورست كه از زمين ريگستان گياهى حاصل شود و بلادن آغشته باشد و بز آن گياه را دوست دارد و چون آن را بچرد ريش و ديگر اعضاى او به آن آلوده شود ، بعد از آن جدا سازند آنچه از ريش او گيرند بهتر از اعضاى دگر باشد . خاقانى گويد : بيت آهوى مشك نيست چه چاره ز گاو و بز * كز هر دو برگ عنبر و لادن برآورم لاندن - [ به سكون نون و فتح دال ] يعنى افشاندن و جنبانيدن . مثالش فخر جرجانى گويد : بيت چون زمين باركش از هر كسى در محنتم * چون درخت بارور از هر كسى در لاندنم ولانيدن - - باضافهء ياء - نيز آمده . لنجيدن - [ به وزن رنجيدن ] يعنى بيرون كشيدن . لكهن - [ بفتح كاف و هاء ] صومى بود كه بت

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه در « الف » زير سطر در حاشيه است . ( 1 ) و ريختن ( برهان ) . ( 2 ) برهان لفچن دارد و بفتح ثالث نيز آورده است و بمعنى لفج ( لفچ ) كه لب گنده و سطبر باشد و گوشت بىاستخوان و زن بدكاره نيز آورده است .